آخرین خورشید

متن مرتبط با «داستانهای طنز ازدواج» در سایت آخرین خورشید نوشته شده است

خاطرات زیبا و طنز از دفاع مقدس

  • نیلوبلاگ

    *دشت:شب . توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم . آن شب ، مهتاب عجیبی بود . فرمانده آمد داخل سنگر . گفت : این قدر چرت نزنید تنبل می شوید . به جای این کار بروید اول خط، یک سری به بچه های بسیجی بزنید .نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم . بلند شدیم و رفتیم به طرف خاک ریزهای بلندی که در خط مقدم بود . بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند. آنها مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله آدمیزاد روی خاک ریز گذاشته بودند که وقتی کسی سرش را از خاک ریز بالا می آورد، بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند !مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما، بی خبر از همه جا بر...

    ادامه مطلب
  • داستانهای طنز از زبان مرحوم آیتالله مجتهدی تهرانی

  • نیلوبلاگ

    ریش تراشیجوانی همیشه ریشش را با تیغ میتراشید. وقتی علت این کار را از او پرسیدند گفت: «مادرم میگوید پسرم! اگر تو ریش بگذاری مردم فکر میکنند سنت زیاد است. آن وقت میگویند حتماً مادرش هم پیر است. پس بهتر است قید ریشت را بزنی!»...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خاطرات زیبا و کوتاه | خاطرات زیبا و خنده دار | خاطرات زیبا و کوتاه از شهدا | خاطرات زیبا و خواندنی | خاطرات زیبا و عاشقانه | خاطرات زیبا و کوتاه شهدا | خاطرات زیبا و جالب | یک خاطره زیبا و کوتاه | خاطره های زیبا و کوتاه | خاطرات زیبای من و تو