آخرین خورشید

متن مرتبط با «داستانی زیبا در مورد بهداشت» در سایت آخرین خورشید نوشته شده است

امیر حاتمی: "تقویت صادرات محصولات دفاعی" در دستور کار وزارت دفاع قرار گرفت

  • نیلوبلاگ

    "> - - "> ,, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs, sayberi174.ir"> <-BlogTitle-> <-BlogDescription-> صفحه اول آرشيو مطالب پست الكترونيك قالب ارزشی وبلاگ قالب مذهبی وبلاگ RSS 2.0 لوگوي ما آخرين مطالب <-PostTitle-> نويسندگان <-AuthorName-> پيوند ها <-LinkTitle-> پيوندهاي روزانه <-LinkTitle-> طراح قالب <-PostTitle-> برچسبها: <-TagName->ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ <-PostDate-> توسط<-PostAuthor-> درباره پايگاه <...

    ادامه مطلب
  • خوشبختی در کجاست

  • داستانی زیبا در فضیلت زیارت امام حسین علیه السّلام

  • نیلوبلاگ

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ سلیمان أعمش گوید که: در کوفه منزل داشتم و مرا در آنجا همسایه ای بود که طریق اهل بیت نداشت؛ من بعضی از اوقات با او می نشستم و مذاکره می نمودم. در شب جمعه ای به او گفتم: تو چه می گوئی در زیارت حسین علیه السّلام؟ گفت: بدعت است و هر بدعت ضلالت است. و هر ضلالت در آتش است من با نهایت خشم از نزد او برخاستم و به منزل آمدم، و با خود گفتم: چون سحر شود به نزد او می روم و از فضایل مولا أمیرالمؤمنین آنقدر برای او نقل می کنم که از شدّت حزن و غصّه چشمانش گرم شود. سحر به منزل او رفتم و در زدم، صدا از پشت در آمد که در منزل نیست و به زیارت حس...

    ادامه مطلب
  • خاطرات زیبا و طنز از دفاع مقدس

  • نیلوبلاگ

    *دشت:شب . توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم . آن شب ، مهتاب عجیبی بود . فرمانده آمد داخل سنگر . گفت : این قدر چرت نزنید تنبل می شوید . به جای این کار بروید اول خط، یک سری به بچه های بسیجی بزنید .نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم . بلند شدیم و رفتیم به طرف خاک ریزهای بلندی که در خط مقدم بود . بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند. آنها مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله آدمیزاد روی خاک ریز گذاشته بودند که وقتی کسی سرش را از خاک ریز بالا می آورد، بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند !مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما، بی خبر از همه جا بر...

    ادامه مطلب
  • هر قدر هم زندگی کنی آخرش می میری

  • نیلوبلاگ

    !*___ هر قدر هم زندگی کنی آخرش می میری ___*! آیت الله مجتهدی تهرانی: هر چه می خواهی در این دنیا زندگی کنی بکن! اما آخرش مرگ است آقا از این کوچه نرو ! بن بست است. این خیره سر میرود. تاریک هم هست پیشانی اش می خورد به دیوار. این دنیا هم کوچه ی بن بست است. آخرش پیشانی مان میخورد به سنگ لحََد. آن وقت تازه پشیمان می شویم. میگوییم خدایا مارا به دنیا بازگردان، ما اشتباه میکردیم. دیگر عمل صالح انجام میدهیم. خطاب میرسد کَلاّ : ساکت شو! تو برگردی به دنیا باز همان آدم اولی ! تو خوب بشو نیستی. می گویی من را برگردان به دنیا ، آدم خوبی میشوم.. این همه جنازه بردی، دوستانت را بردی د...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خوشبختی در کجاست | خوشبختی کجاست | داستانی زیبا در مورد صلوات | داستانی زیبا در مورد بهداشت | داستان زیبا در مورد خدا | داستان زیبا درباره خدا | داستان زیبا در مورد مادر | داستانهای زیبا در مورد خدا | داستان زیبا درباره نماز | داستان زیبا در مورد نماز