آخرین خورشید

متن مرتبط با «داستانی طنز از حیوانات» در سایت آخرین خورشید نوشته شده است

اطلاع رسانی از نوع غربی

  • عکس خانوادگی جالب از سید حسن نصرالله + تصویر

  • نیلوبلاگ

    ه گزارش خبرنگار حوزه اخبار داغ گروه فضای مجازی باشگاه خبرنگاران جوان؛ جنبش حزبالله پس از ترور سید عباس موسوی در سال 1992، با انتخاب سید حسن نصرالله جانی دوباره گرفت؛ روحانی شیعه 57 سالهای که پس از سالها فعالیت مبارزاتیش، امروزه محبوبترین چهره سیاسی مذهبی مردم لبنان است. سید حسن در محلهای فقیرنشین در جنوب لبنان متولد شد، او فرزند ارشد در میان 3 برادر و 5 خواهرش بود و از همان کودکی علاقه به ش...

    ادامه مطلب
  • داستانی زیبا در فضیلت زیارت امام حسین علیه السّلام

  • نیلوبلاگ

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ سلیمان أعمش گوید که: در کوفه منزل داشتم و مرا در آنجا همسایه ای بود که طریق اهل بیت نداشت؛ من بعضی از اوقات با او می نشستم و مذاکره می نمودم. در شب جمعه ای به او گفتم: تو چه می گوئی در زیارت حسین علیه السّلام؟ گفت: بدعت است و هر بدعت ضلالت است. و هر ضلالت در آتش است من با نهایت خشم از نزد او برخاستم و به منزل آمدم، و با خود گفتم: چون سحر شود به نزد او می روم و از فضایل مولا أمیرالمؤمنین آنقدر برای او نقل می کنم که از شدّت حزن و غصّه چشمانش گرم شود. سحر به منزل او رفتم و در زدم، صدا از پشت در آمد که در منزل نیست و به زیارت حس...

    ادامه مطلب
  • خاطرات زیبا و طنز از دفاع مقدس

  • نیلوبلاگ

    *دشت:شب . توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم . آن شب ، مهتاب عجیبی بود . فرمانده آمد داخل سنگر . گفت : این قدر چرت نزنید تنبل می شوید . به جای این کار بروید اول خط، یک سری به بچه های بسیجی بزنید .نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم . بلند شدیم و رفتیم به طرف خاک ریزهای بلندی که در خط مقدم بود . بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند. آنها مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله آدمیزاد روی خاک ریز گذاشته بودند که وقتی کسی سرش را از خاک ریز بالا می آورد، بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند !مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما، بی خبر از همه جا بر...

    ادامه مطلب
  • داستانهای طنز از زبان مرحوم آیتالله مجتهدی تهرانی

  • نیلوبلاگ

    ریش تراشیجوانی همیشه ریشش را با تیغ میتراشید. وقتی علت این کار را از او پرسیدند گفت: «مادرم میگوید پسرم! اگر تو ریش بگذاری مردم فکر میکنند سنت زیاد است. آن وقت میگویند حتماً مادرش هم پیر است. پس بهتر است قید ریشت را بزنی!»...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    داستانی زیبا در مورد صلوات | داستانی زیبا در مورد بهداشت | داستان زیبا در مورد خدا | داستان زیبا درباره خدا | داستان زیبا در مورد مادر | داستانهای زیبا در مورد خدا | داستان زیبا درباره نماز | داستان زیبا در مورد نماز | داستان زیبا درباره مادر | داستان زیبا درباره حجاب